ماهان احمدی حیدریماهان احمدی حیدری، تا این لحظه: 8 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

ثبت بهترین لحظات زندگی پسرم

ادامه دوران بارداری در شیراز

سلام غواص کوچلوی مادر امروز جمعه هفتم اردیبهشت ماه است دیشب از نگرانی تا صبح بیدار بودم و به سلامتی تو و نبود بابا محمد فکر میکردم .کاش بابا محمد تو این روزای سخت پیشم بود من این روزا بیشتر از قبل به بودن بابا محمد نیاز دارم  مطمئنا اگر پیشم بود  نگرانیهام کمتر میشد. صبح زود به همراه مامان جون زهرا، خاله سوده با ماشین پسر عمه من اقا رضا  به سمت شیراز حرکت کردیم .هوا ابری بود و نم نم باران بهاری جاده را خیس کرده بود، وسرسبزی جاده و هوای دلپذیر بهاری نیز نتونست جلو بغض و گریه من را بگیره خدا کنه هیچ مشکلی برای ماهان گلی من نیافتاده باشه . ساعت دوازده به شیراز رسیدیم  عمه بتو ل منتظر ما بود.  بعد از ...
7 ارديبهشت 1397

زیاد شدن آب دور جنین

سلام عزیز مادر امروز پنجشنبه ششم اردیبهشت نود هفت  است .صبح با مامان جون و آقا جون برای سونوگرافی به مطب دکتر سلطانیا رفتیم . دکتر شکم مامانی را سونو کرد شکر خدا پسر خوشکلم سالم بود اما در دریایی از آب شناور شده بود .دکتر گفتند آب دور جنین بسیار زیاد شده و باید هرچه سریعتر علت زیادی آب دور جنین بررسی شود. این موضوع مرا نگران کرد ، تصمیم گرفتم برای ادامه روند بارداری به شیراز بروم. عصر بابا محمد با من تماس گرفتند اما من این موضوع را بهش نگفتم چون میدونستم این موضوعباعث نگرانیش میشه. ماهان گلی پسرم ،خیلی نگران سلامتی شما هستم  برای سلامتیت هرکاری از دستم بر بیاد انجام می دم . به عمو مهدی زنگ زدم...
6 ارديبهشت 1397

زلزله و ترس

سلام قهرمان مامان ، چهارشنبه بیست و نهم فروردین صبح سرکار بودم که گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره بابایی کلی خوشحال شدم .امروز به بندرعباس رسیده بودند و قرار بود بعد از دو روز دوباره به چین برگردند . بابایی با دیدن عکسهایی که براشون فرستاده بودم کلی خوشحالی کردند و همینطور قربون صدقه من و پسر جانش می رفتند.بابایی حسابی دلتنگ شده بود  و خیلی دوست داشت پیشمون باشه اما مجبور بودند تا یک ماه و نیم دیگه دریا بمونند . شب با بابایی تماس تصویری داشتم و تمام وسایلایی که برای شما خریده بودم بهشون نشون دادم و بابایی هم با دیدن اونا ذوق می کرد . روز پنج شنبه  صبح  مامان زهرا که از شب قبل  پیش من بود با زن دایی میترا برای خ...
29 فروردين 1397

اولین عکسهای بارداری

امروز شنبه بیست و پنجم فروردین، دیشب از شیراز برگشتیم به مناسبت مبعث پیامبر تعطیل است و امروز قصد دارم کاملا استراحت کنم .دیروز اخرین تماس دودقیقه ای با بابا محمد داشتم و دیگه تا روزی که به ایران برمی گرده با من تماس نخواهد داشت . بعداز ظهر خاله جان من و نیلوفر جان به خونه ما اومدند و وسایل سیسمونی شما را دیدند و کلی ذوقیدند  . با اصرار مامان جون زهرا  قرار شد چند تا عکس از پنج ماهگیم بگیرم .نیلوفرجان از من کلی عکسای جالب بارداری در  گرفتند  و روی شکم گنده من عکس یه پسر بچه شیطون کشیدند و در حالتهای مختلف عکس گرفتند. جای بابایی توی عکسها خیلی خالی بود من عکسها را با متنهایی از طرف پسرم ماهان گلی برای با...
25 فروردين 1397

خرید البوم عکس و سایر وسایل سیسمونی

  امروز پنجشنبه بیست و سوم فروردین ماه نود و هفت  است وهنوز هوا بارانی است  من اینروزا از درد کمر و پا مدام می نالم و به احتمال زیاد سیاتیک بارداری گرفتم . صبح را در خانه ماندیم .مامان جون فروغ تماس گرفتند و حال و احوال پرسیدند و از شیطنتهای شما در شکم مامانی پرسیدند .  بابا محمد به من سفارش کردند که تا شیراز هستم و می توانم برای خرید سیسمونی اقدام کنم  چون ممکنه بعدا به دلیل سنگین شدن وزنم و ورم دست وپام و گرمای هوا نتونم برای خرید سیسمونی گل پسرم به بازار برم  ،بعداز ظهر با وجود بارش شدید باران  با مامان جون و اقاجون برای خرید لوازم سیسمونی رفتیم.اول برای خرید آلبوم خوشکل برای پسرم به خیا...
23 فروردين 1397

خرید اولین وسیله سیسمونی

امروز چهارشنبه بیست و دوم فروردین نود وهفت من چند روز است که بشدت پادرد دارم طوری که شبها از درد اون نمی تونم بخوابم . هنوز شیراز هستیم  امروز صبح من و آقا جون خونه موندیم و خاله سوده و مامان زهرا بیرون رفتند .من برای ناهار چلو مرغ درست کردم و ظهر با آقا جون ناهار خوردیم .ساعت 3 مامان زهرا و خاله سوده برگشتند .هوا ابری شده بود و نم نم بارون می بارید ساعت 6عصر  به خیاطی رفتیم و من اولین لباس بارداریم رو که قبلا برای دوخت داده بودم پرو کردم و از اونجا به سمت پاساژ شعله در خیابان داریوش رفتیم تا برای شما سیسمونی انتخاب کنیم .  در اولین مغازه چشمم به یک ست رختخواب  آبی خوشکل اوفتاد که عکس یه سگ خوشکل روی اون بود چون ...
22 فروردين 1397

بیست و یک هفتگی

سلام نفسم ، امروز سه شنبه بیست ویکم  فروردین ماهست  الان شما 21 هفته  و دو روز سن دارید  دیروز صبح با آقا جون اداره رفتم و ظهر دعوت یکی از همکاران به مناسبت  تولد  فرزندش در خانه معلم بودیم  ، بعد از اداره با مامان جون زهرا، آقا جون و خاله جون سوده به شیراز رفتیم . شب در دشت ارژن مهمان آقاجون دیزی و جوجه کباب بودیم.شب ساعت 10 شیراز رسیدیم  . امروز صبح آقا جون و خاله سوده به درمانگاه مطهری رفتند و برای بعد از ظهر   ساعت 2 برای من نوبت دکتر گرفتند .من و مامان زهرا ناهار پلو میگو درست کردیم و ساعت 1.30 ناهار نخورده با تاکسی تلفنی به درمانگاه رفتیم ، نفر چهارم بودم که بعد از یکساعت ...
21 فروردين 1397